شرح واقعه شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

در بیان کیفیت شهادت حضرت فاطمه  سلام الله علیها

 


ابن بابویه به سند معتبر از امام صادق روایت کرده است : بسیار گریه کنندگان پنج کس بودند : آدم ویعقوب ویوسف وفاطمه دختر محمد وعلی بن الحسین . اما آدم بر دوری از بهشت آنقدر گریست که بر روی دو گونه او اثر گریه مانند دو نهر مانده بود .
اما یعقوب بر دوری یوسف آنقدر گریست که نا بینا شد .
اما یوسف در دوری یعقوب آنقدر گریست تا آنکه اهل زندان از گریه او اذیت شدند وگفتند : یا روز گریه کن تا ما شب آرام بگیریم یا شب گریه کن ما روز آرام بگیریم .
واما فاطمه آنقدر بر وفات رسول خدا گریست که اهل مدینه از گریه او متا ذی شدند و به او گفتند: ما را آزردی از گریه زیادی ، پس آن حضرت می رفت به مقبره شهدای احد و هر چه می خواست می گریست وبه سوی مدینه بر می گشت .
واما علی بن الحسین بر مصیبت پدر خود بیست سال گریست وبه روایتی چهل سال ،وهرگز نزد او طعام نگذاشتند که گریه نکند ، وهرگز آبی نیا شامید که نگرید ،تا آنکه یکی از آزاد کرده های آن حضرت گفت : فدای تو شوم یا بن رسول الله میترسم که خود را از گریه هلاک کنی ، حضرت فرمود : شکایت می کنم مصیبت واندوه خود را به سوی خدا ، ومیدانم از خدا آنچه شما نمیدانید ، من هرگز به یاد نمی آورم شهادت فرزندان فاطمه را مگر آنکه گریه در گلوی من می گیرد .خصال 272
شیخ طوسی از ابن عباس روایت کرده است که : چون هنگام وفات حضرت رسالت شد آنقدر گریست که آب دیده اش بر ریش مبارک جاری شد.گفتند : یا رسول الله سبب گریه شما چیست ؟ فرمود گریه می کنم برای فرزندان خود و آنچه نسبت به ایشان خواهند کرد بدان امت من بعد از من ،گویا میبینم فاطمه دختر خود را بر او ستم کرده باشند بعد از من واو ندا کند که : یا ابتاه یا ابتاه ، و احدی از امت من او را یاری نکند . چون فاطمه این سخن را شنید گریست . حضرت رسول فرمود : گریه نکن ای دختر ، فاطمه گفت : گریه نمیکنم برای آنچه بعد از تو با من خواهند کرد ولیکن میگریم از مفارقت تو یا رسول الله ،حضرت فرمود : بشارت باد تو را ای دختر که زود به من ملحق می شوی ، وتو اول کسی خواهی بود که از اهل بیت من به من ملحق میشود . امالی شیخ صدوق 188
کلینی ودیگران به سند صحیح از حضرت صادق روایت کرده اند که : حضرت فاطمه بعد از پدر بزرگوار خود هفتاد وپنج روز در دنیا ماند وحزن شدیدی بر آن حضرت داخل شده بود از مفارقت پدر خود ، جبرئیل می آمد و او را از حال پدرش ومکان او خبر می داد و او را به آنچه بعد از او واقع خواهد شد آگاه می کرد . وفرزندان او وحضرت علی اینها را می نوشتند ومصحف فاطمه این است . کافی 241/1
به سند معتبر از سلیم بن قیس هلاری ودیگران روایت شده است :سلمان وعباس گفتند : چون مرض پیامبر صلی الله علیه وآله شدید شد جمعی از مهاجر وانصار بر بالین او حاضر گشتند ، حضرت رسول چون میدانست که اصحاب او وفا به بیعت علی نخواهند کرد ، فرمود ای گروه قلم ودوات وصحیفه ای بیاورید تا نامه ای از برای شما بنویسم که هرگز گمراه نشوید بعد از وفات من ،چون عمر بن الخطاب می دانست که حضرت سید عالم میخواست که خلافت امیر المؤمنین را بنویسد ، به دست وقاحت پرده از روی نفاق برداشت گفت : این مرد بیماری بر او غلبه کرده وهذیان می گوید ، کتاب خدا ما را کافی است واحتیاج به کتاب او نداریم ،پس جمعی از منافقین اصحاب تابع آن شدند ، وجمعی از اصحاب گفتند : اطاعت رسول خدا بر همه واجب است و رنجاندن خاطر آن جناب در چنین حالی روا نیست ، در میان صحابه نزاع در گرفت وآوازها بلند شد .
چون پیامبر صلی الله علیه وآله بر این ماجرا اطلاع یافت غمگین گردید ، دانست که هر گاه در حیات او بنای این قسم ظلم نهادند ، بعد از او با اهل بیت او چه خواهند کرد ، فرمود ((قوموا عنی )) از پیش من بروید وبیش از این مرا متالم نسازید .
لعنت خدا بران گروه بدبخت ،کسی را امام خود می دانند که نسبت هذیان به رسول خدا صلی الله علیه وآله میدهند با آنکه خدا میفرماید:
((
وما ینطق عن الهوی * ان هو وحی الا یوحی )) سوره نجم آیه 4 و 3 ونفرین رسول خدا برآن قوم باد که چنین بیشرم، بی دینی را که در چنین حالت سید کائنات را از خود برنجاند ، او را خلیفه رسول خدا می دانند وحال آنکه حق تعالی در سوره احزاب آیه 57 میفرماید : آن گروهی که اذیت و آزار به خدا ورسول خدا میرسانند، حق تعالی ایشان را در دنیا و عقبی لعنت کرده است ، و عذاب الیم ونکال جحیم از برای ایشان مهیا ساخته است .
چون روح مطهر حضرت سید عالم به عالم وصال ارتحال نمود ، حضرت امیر المؤمنین علیه السلام با جبرئیل امین علیه السلام به مقتضای وصیت سید عالم به تجهیز وتکفین وتغسیل آن جناب اشتغال نمودند ، عمر وابوبکر وجمعی از منافقان اصحاب که در زمان رسول با یکدیگر بیعت کرده بودند که بعد از وفات سید عالم حضرت امیرالمؤمنین را از خلافت منع نمایند ، فرصت را غنیمت دانسته جنازه رسول را در میان گذاشته به سقیفه بنی ساعده رفتند ودر امر خلافت سخن آغاز کردند ، بعد از منازعه بسیار ومجادله بی شمار از مهاجر وانصار ، امر خلافت ظاهری بر ابوبکر قرار یافت ، وابوبکر به عذاب الیم الهی سبقت گرفت وخلافت را قبول کرد ،واکثر مهاجرین وانصار وصیت احمد مختار وبیعت علی کرار را منظور نداشته ، از خدا شرم نکردند وبا آن بیعت کردند .
چون سید اوصیا از دفن سرور انبیا فارغ شد ، بیوفائی اصحاب کفر ونفاق ایشان را مشاهده کرد غمگین گردید ، چون شب شد به خانه یک یک مهاجران وانصار رفت وامام حسن وحسین را نیز همراه برد وآنها را از عقوبت الهی ترساند ، و وصیت رسول خدا صلی الله علیه وآله را در غدیر خم به یادشان آورد واز آنها طلب یاری کرد ، و از آن گروه بی شرم به جز بیست و چهار نفر اجابت نکردند . چون صبح طالع شد از آن بیست وچهار نفر غیر از چهار نفر بیعت خود را پس گرفتند ، تا سه شب حضرت آنان را به بیعت دعوت می فرمود ولی اجابت نمینمودند .
چون آن سلطان سریر خلافت ، کفر و شقاوت آن گروه را دید به مسجد رفت ، ودر جمع اصحاب حجت را بر آنان تمام کرد و آیاتی که جبرئیل در شان او آورده بود را برایشان خواند ، وگفته های رسول را برایشان دلیل آورد ، واز مهاجر وانصار بر حقیقت گفته های خویش شهادت طلبید ، همگی راستی گفتار او را شهادت دادند .
نزدیک بود مردم از بیعت با ابوبکر پشیمان گردند وبه حق باز گردند ، عمر ترسید وجمعیت را متفرق ساخت ، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به حجره طاهره مراجعت فرمود .چون حضرت از هدایت آن قوم مایوس گردید، به امر رسول خدا صلی الله علیه وآله به جمع قرآن اشتغال ورزید .چون عمر دید که جمیع مها جر وانصار به غیر از حضرت امیر و چهار نفر از خواص اصحاب ، دین را به دنیا فروختند وبا آن بیعت کردند ، به ابوبکر گفت : چرا علی را به بیعت خود نمی خوانی ، والله اگر با تو بیعت ننماید ، خلافت بر تو قرار نیابد ، زیرا که او خلیفه به حق رسول خدا و اعلم واشجع وافضل این امت است ، مردمان را به او رجوع بسیار است .

پس ابوبکر را به سوی آن جناب فرستاد و او را به بیعت خود خواند ، حضرت سید اولیا فرمود که : سوگند خورده ام که از خانه بیرون نیایم وردای مبارک بر دوش نیاندازم تا آیات قرآن را جمع نمایم . بعد از چند روز آن کلام ا... ناطق ، قرآن را جمع کرده در کیسه گذاشت وسر آنرا مهر کرده به مسجد آمد ،در جمع مهاجر وانصار ندا فرمود : ای گروه مردمان چون از دفن سید کائنات فارغ گردیدم ، به امر آن حضرت به جمع قرآن مشغول شدم ، وجمیع آیات قرآنی وسور فرقانی را جمع کردم ، وهیچ آیه از آسمان نازل نشده که حضرت رسول بر من نخوانده باشد وتأ ویل آنرا به من تعلیم ننموده باشد .
چون در آن قرآن چند آیه از کفر و نفاق منافقان آن قوم وخلافت علی وفرزندان او صریح بود ، عمر آنرا قبول نکرد . سید اوصیا خشمگین گردید وبه حجره طاهره مراجعت نمود وفرمود : این قرآن را دیگر نخواهید دید تا حضرت قائم آل محمد ظهور کند .
پس ابوبکر بار دیگر به خدمت علی علیه السلام فرستاد که اجابت کن خلیفه خدا را ، حضرت فرمود: ای ابوبکر ! خوش زود بر رسول خدا افترا بستی ، جمیع مهاجر و انصار می دانند که خدا ورسول خدا به جز من در میان شما خلیفه ای نگذاشته است .
چون این پیغام به ابوبکر رسید گفت : راست می گویدعلی ، رسول خدا مرا خلیفه نکرده است . عمر خشمگین شد و برجست ، ابوبکر برای مصلحت خود به او گفت : بنشین . بار دیگر فرستاد که : امیرالمؤمنین ابوبکر تو را طلب مینماید ، علی فرمود عهد شما به رسول خدا هنوز نزدیک است ، مگر فراموش کردید که مرا امیر المؤمنین خواند و شما را امر کرد به این لقب گرامی بر من سلام کنید ،مگر نشنیدید رسول خدا فرمود : علی است امیر مؤمنان وسید ومهتر مسلمانان وحامل لواء حمد وصاحب کرامت ومجد ،خداوند عالمیان در روز قیامت او را بر صراط بنشاند که دوستان خود را بنوازد وداخل بهشت کند ، ودشمنان خود را به خواری در آتش اندازد .
چون این پیغام را شنیدند ، عمر باز برجست وگفت : من میدانم که او را تا نکشم ، کار ما درست نمیشود ، بگذار تا من بروم وسر او را برای تو بیاورم . باز ابوبکر برای مصلحت او را سوگند داد که بنشین ، باز فرستاد که بیا ابوبکر تو را می طلبد ، ولی حضرت اجابت ننمود وفرمود ،مشغول وصیتهای پیغمبرم .
چون آن دو دیدند که علی علیه السلام به اختیار بیعت آنها را نمی پذیرد ، قنفذ را که آزاد کرده عمر بود ، و در شقاوت معادل آن بود وبه زشتی رو ودرشتی خو مشهور بود ، با خالدبن ولید پلید و جمعی دیگر از بدبختان آن قوم به در خانه اهل بیت رسالت صلی الله علیه وآله و حجره عصمت وطهارت فرستادند وگفتند : حضرت امیر را از خانه بیرون آورده به مسجد آورید تا از او بیعت بگیریم .
چون به ساحت عزت وسعادت وحریم رفعت وجلالت خانه اهل بیت رسیدند ، جرأ ت نکردند که بی رخصت به آن خانه درآیند ، اذن دخول طلب کردند ، حضرت اجازه نفرمود .
بسوی آن ملعون باز گشتند وگفتند : به ما اجازه ورود نداد ،ما جرأت نداریم بی اجازه وارد خانه رسول شویم . عمر بر آنان بانگ زد که شما را با اجازه او چه کار ! به هر نوع ممکن او را از خانه بیرون آورید . ودر این مرتبه عمر با آنان بود ، وبی شرمی آغاز کردند وفریاد در در خانه اهل بیت رسالت بلند کردند وبی حیا ئی را از حد گذراندند . عمر پای نجس خود را بر در زد وفریاد کرد ای پسر ابوطا لب در را بگشا ، آن شیر بیشه شجاعت به امر خدا صبر می نمود ومتعرض ایشان نمی شد ، تا آنکه حضرت زهرا علیهاالسلام بی تاب گردیده به عقب در آمد ، از درد و ناراحتی سر بند بسته بود وجسم شریفش بسیار نحیف گردیده بود به سبب مصیبت پدر بزرگوار ، فرمود : ای عمر از ما چه می خواهی ، چرا ما را به مصیبت خود رها نمی کنی ،عمر گفت در را بگشا والا آتش در خانه شما می اندازم وشما را می سوزانم ،حضرت فاطمه علیهاالسلام گفت : ای عمر از خدا نمی ترسی می خواهی به خانه ما بی رخصت وارد شوی،این خانه اهل بیت رسالت وبیت الحرام عزت وجلالت است ، از این حرم محترم شرم دار و این جور و ستم روا مدار .
پس آن بی حیا وآن دشمن خدا ورسول ، از آن سخنان هیچ پروا نکرد وهیزم طلبید ،در خانه اهل بیت رسا لت را سوزاند ودر را گشود ،حضرت زهرا فریاد برآورد : یا ابتاه یا رسول الله ، واز وارد شدن آن ملعون ممانعت کرد.
باز آن بی حیاء ممتنع نشد وسر غلاف شمشیر را به پهلوی فاطمه زد ، آن مظلومه باز فریاد برآورد ، باز آن ملعون تازیانه بلند کرد وبردست مبارکش زد ، فاطمه فریاد می کرد : یا ابتاه ! حال اهل بیت خود را ببین .
پس امیر المؤمنین علیه السلام برخاست عمر را بلند کرد و بر زمین زد ، بینی وگردنش را مجروح کرد ، خواست او را به قتل برساند وصیت پیغمبر صلی الله علیه وآله را به خاطر آورد که به آن حضرت گفته بود : زود باشد که جفا کاران امت با تو غدر ومکر نمایند وبیعت تو را بشکنند و به عهد من وفا نکنند ، تو را بی کس وتنها در میان جمعی از اشقیا بگذارند ، وتو از من به منزله هارونی از موسی ، چنا نچه قوم موسی هارون را بگذاشتند وبه عبادت گوساله سامری پرداختند ، امت من نیز تو را تنها گذارند وبه گوساله سامری این امت ابوبکر بیعت نمایند .
حضرت علی علیه السلام گفت : چون امت تو با من چنین کنند ، من با ایشان چه کنم ؟ حضرت فرمود : اگر یاور بیابی جهاد کن ، والا صبر کن ودست از آنان بردار ومعامله آنان را با پروردگار خود گذار ، چون یاوری بیابی جهاد کن تا خون از شمشیر تو بریزد ونزد من آئی .
پس علی دست از آن ملعون برداشت وفرمود : ای فرزند صهاک حبشیه ! سوگند یاد میکنم به حق آن خداوندی که گرامی داشته است محمد را به پیغمبری ، که اگر وصیت حضرت رسالت مرا منع نمی نمود ، هر آینه میدانستی که بدون رخصت من داخل خانه من نمیتوانی شد . پس عمر کس به مسجد فرستاد واز ابوبکر وسایر منافقان طلب یاری کرد . فوج فوج از آن منافقان به یاری آن می آمدند تا آنکه به خانه حضرت ریختند ، خالد بن ولید شمشیر کشید وبر حضرت حمله کرد ، پس حضرت خواست او را بکشد ، دیگران او را به حق حضرت رسالت قسم دادند تادست از عمر بر داشت .
سلمان و ابوذر ومقداد وعما ر و بریده اسلمی به یاری حضرت برخاستند ،نزدیک شد که فتنه عظیم بر پا شود
پس حضرت مانع آنان شد وفرمود : مرا با ایشان بگذارید ، خدا مرا به جهاد مأمور نکرده است . پس آن کافران ریسمانی بر گردن حضرت انداختند وبه سوی مسجد کشیدند ، چون به در خانه رسیدند حضرت زهرا مانع شد پس قنفذ و به روایتی عمر تازیانه ای به بازوی فاطمه زد که شکست و ورم کرد ،باز از حضرت دست بر نمیداشت تا آنکه در را بر شکم آن حضرت فشردند ودنده ها وپهلوی او را شکستند وفرزندی که در شکم داشت که پیغمبر صلی الله علیه وآله او را محسن نامیده بود شهید کردند ، وفاطمه علیهاالسلام بر آن ضربت از دنیا رفت .پس حضرت را به مسجد کشیدند ، ان جفاکاران از پی او میرفتند وهیچیک او را یاری نمی کردند .
سلمان و ابوذر ومقداد وعمار و بریده فریاد می کردند ومی گفتند : چه زود خیانت کردید با حضرت رسالت وکینه های سینه های خودرا ظاهر کردید وانتقام آن حضرت را از اهل بیت او کشیدید . پس بریده گفت : ای عمر همه قریش اصل و نسب تو را میدانندوتو را می شناسند که از چندین زنا به هم رسیده ای ، با این حال به خانه اهل بیت رسالت داخل می شوی ، ودختر آن حضرت را مجروح می کنی ، و برادر و وصی او را به این رسوائی به مسجد می کشی؟
چون نظر ابوبکر بر حضرت افتاد گفت : دست از او بردارید ، حضرت فرمود : ای ابوبکر به کدام حق وبه کدام فضیلت ومیراث تو در خلافت تصرف کرده ای ؟ دیروز به امر پیغمبر در غدیر خم با من بیعت کردی ، وبه امر آن حضرت به امارت مؤمنان بر من سلام کردی . پس عمر شمشیر از غلاف کشید و بالای سر حضرت ایستاد و گفت : این سخنان بگذار وبیعت کن ، فرمود اگر بیعت نکنم چه خواهی کرد ؟ گفت : اگر بیعت نکنی تو را به قتل خواهم رساند ، حضرت فرمود : تو می توانی که برادر حضرت رسول را به قتل برسانی ؟ به خدا سوگند اگر اطاعت امر خدا و وصیت پیغمبر نبود ، برتو معلوم میشد که چه کسی ضعیف تر است .
پس بریده برخاست وگفت : ای عمر و ای ابوبکر آیا شما نبودید که رسول خدا امر کرد شما و ماها را که برویم وبر امارت وپادشاهی مؤمنان به علی سلام کنیم ، پس شما پرسیدید که : این را از جانب خدا می گوئی ؟ فرمود بلی امر خدا و رسول چنین است ،پس رفتیم و به او سلام کردیم وگفتیم السلام علیک یا امیرالمؤمنین ؟ عمر گفت : ای بریده تو را به این کارها چه ؟ بریده گفت : به خدا سوگند که من نمی مانم در شهری که شماها در آن امیر باشید ، وخلیفه حضرت رسول معزول باشد ، پس به امر عمر بریده را زدند واز مسجد بیرون کردند .پس سلمان برخاست وگفت : ای ابوبکر از خدا بترس واز مجلسی که لایق آن نیستی دور شو ، حق خلافت را به اهلش بگذار وجمیع امت را تا روز قیامت به جهالت و ضلالت مگذار . عمر بر او بانگ زد که ای سلمان تو را به این کارها چه کار است؟ سلمان گفت به خدا سوگند که اگر می دانستم که به شمشیر خود یاری این دین میتوانم کرد هر آینه شمشیر میکشیدم ومردانه در راه خدا جهاد می کردم تا شما با وصی رسول خدا چنین نکنید ،پس رو به سوی مردم کرد و گفت :کردید و نکردید وندانید که چه کردید به دین درآمدید واز دین به در رفتید ، پس بشارت میدهم شما را به بلا وناامیدی از نعمت خدا ، بدانید که بعد از این ستمکاران بر شما مسلط خواهند شد وبه جور و ظلم در میان شما سلوک خواهند کرد وکتاب خدا واحکام او را بدل خواهند کرد .
پس ابوذر ومقداد وعمار نیز برخاستند ، و هریک حجتها بر آن اشقیا تمام کردند ، پس رو کردند به حضرت علی وگفتند : چه می فرما ئی؟ اگر رخصت می دهی شمشیر بکشیم وجهاد کنیم تا کشته شویم ، حضرت فرمود : که خدا رحمت کند شما را ، دست از این اشقیا بردارید و وصیت حضرت رسالت را به یاد آورید ، وابوبکر بالای منبر نشسته بود وسخن نمیگفت ، عمر گفت : چه نشسته ای بر بالای منبر وعلی در زیر منبر با تو بیعت نمی کند وبا تو در مقام محاربه است ، رخصت بده تا گردنش را بزنم .
در آن وقت امام حسن وحسین بر بالای سر پدر بزرگوار خود ایستاده بودند ، چون این سخن را از آن شنیدند گریستند وبه خروش آمدند ، و رو به قبر جد بزرگوار خود کردند وفریاد برآوردند : یا جداه یا رسول الله ! ما را به این حال بی یاور ببین ، پس حضرت ایشان را به سینه خود چسبانید وفرمود : گریه نکنید به خدا سوگند که آنها قدرت قتل پدر شما را ندارند ، و از آن ذلیل تر و بی مقدارتر اند که این اراده توانند کرد .
پس در آن حال ام سلمه زوجه حضرت رسالت صلی الله علیه وآله و ام ایمن مربی آن حضرت از حجره ها بیرون دویدند وفریاد کردند : ای ابوبکر و ای اشقیای امت سیدالمرسلین ! خوش زود کینه ها وحسدهای خود را بر آن حضرت ظاهر کردید .
پس به امر عمر آنها را از مسجد بیرون کردند ، وگفت : ما را با زنان و گفته ایشان چکار است ؟ پس امیرالمؤمنین رو به سوی مهاجر وانصار مناقب وفضا ئل خود را یک یک برشمرد ، و از ایشان شهادت طلبید و حجت بر آنان تمام کرد ، آن بد بختان گفتند : یا علی اگر زودتر اینها را میگفتی با او بیعت نمیکردیم.
پس عمر ترسید که مردم از خلافت ابوبکر برگردند باز گفت : یا علی بیعت کن و گرنه گردنت را میزنم . حضرت فرمود : ای فرزند صهّاک ! دروغ می گوئی به خدا سوگند که قدرت نداری ، پس خالدبن ولید برجست وشمشیر از غلاف کشید وگفت : به خدا اگر بیعت نکنی گردنت را میزنم ، حضرت گریبان او را گرفت حرکتی داد وبه دور انداخت ، شمشیر از دستش افتاد ، هر چه سعی کردند حضرت دست به بیعت دراز نکرد، پس دست آن حضرت را گرفتند وابوبکر دست خود را دراز کرد وبه دست حضرت رسانید . کتاب سلیم بن قیس 249
به سند های معتبر از امام جعفر صادق علیه السلام روایت است : چون حضرت علی علیه السلام را به مسجد در آوردند حضرت زهرا علیهاالسلام مجروح ونالان وخشمناک وغمگین ، با جمیع مخدرات بنی هاشم به مسجد آمد به نزدیک ضریح مقدس پیامبر صلی الله علیه وآله رسید ، به خروش و آواز بلند گریست وآهی چند از دل پر درد کشید و فریاد بر آورد : ای گروه ستمکار وای قوم غدار ! از پسر عمم دست بر دارید ، به حق آن خدائی که پدرم را به رسالت فرستاد که اگر این ظلم را فرو نگذارید ودست از آن حضرت برندارید ، گیسوهای خود را بر سر پریشان کنم وپیراهن پدرم رسول خدا را به سر اندازم ، ودست در دامن کبریای احدیت بزنم وبه درگاه رب الارباب فریاد بر آورم ناله های آتش بار از دل برفکنم ، و دریای غضب الهی را به جوش آورم ، و آهی چند از دل پر درد برکشم که زمین وزمان را بسوزانم ویک متنفس از شما روی زمین نگذارم ، والله که ناقه صالح نزد خدا از من گرامی تر نیست ، و بچه او نزد خدا از فرزند من عزیزتر نیست .
سلمان گوید : من نزدیک آن حضرت ایستاده بودم ، دیدم که دیوارهای مسجد رسول خدا به لرزه در آمد و بلند گردید به نحوی که اگر کسی می خواست از زیر آن رد می شد . من چون آن حال را دیدم ، بر خود لرزیدم وآثار غضب الهی را مشاهده کردم ، پس به نزدیک آن حضرت آمدم واستغاثه نمودم که : ای سیده النساء ، و ای بتول عذراء ، وای خاتون قیامت ، وای بانوی حجله کرامت ، وای جگر گوشه رسول ثقلین ، وای مادر سبطین، بر این قوم ببخشا وبر امت پدر خود رحم نما ، شما اهل بیت رحمت وشفاعتید ، چون پدرت رحمت عالمیان بود ، شما باعث عذاب الهی بر ایشان نشوید .
آن جناب التماس مرا قبول نمود ، به حجره طاهره مراجعت فرمود ، ودیوارهای مسجد بر جای خود قرار گرفت ، و گرد به نحوی بلند گردید که تمام مسجد را فرو گرفت . (احتجاج 222/1)
و حضرت امام محمد باقر علیه السلام گفت : به خدا سوگند اگر حضرت فاطمه موی سر خود را می گشود هر آینه همه می مردند .
و به روایتی دیگر: چون فاطمه علیهاالسلام به مسجد آمد ، پیراهن حضرت رسا لت صلی الله علیه وآله را پناه بر سر گذاشته بود و دست حسن وحسین را گرفته بود ، فریاد زد که : ای ابوبکر تو را با ما چه کار است ، می خواهی فرزندان مرا یتیم کنی ؟ به خدا سوگند که اگر بد نبودی موی سر خود می گشودم و به در گاه خدا صدا بلند می کردم . پس مردی از آن گروه به ابوبکر گفت : می خواهی همه را هلاک کنی ؟ او ترسید ودست از علی برداشت و حضرت به خانه برگشت. کافی 238/8
چون زبیر را بردند که با ابوبکر بیعت کند ، به عمر گفت ای فرزند صهاک اگر این اراذل تو را یاری نمی کردند نمی توانستی بر علی تقدم جوئی ، عمر گفت تو نام صهاک را می بری ؟ زبیر گفت : چرا نام او را نبرم او کنیز زنا کاری بود ، ملک جد من عبد المطلب بود ، جد تو نفیل با او زنا کرد وپدر تو خطاب از او بهم رسید ، او بنده جد من بود . پس ابوبکر میان آن دو را صلح داد.
پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام علیه السلام خطاب کرد به سلمان و ابوذر و مقداد و زوبیر که سوگند میدهم شما را که نشنیدید از حضرت رسول که میفرمود: در جهنم تابوتی است که دوازده کس درآن تابوت هستند، شش کس از گذشتگان و شش نفر از این امت، وآن تابوت در چاهی است در قعر جهنم و بر سرآن چاه سنگی افتاده است که هر گاه حق تعالی میخواهد که جهنم را مشتعل سازد امر میفرماید که آن سنگ را از

/ 1 نظر / 23 بازدید
مهدی

سلام پست هاي طولاني خواننده رو فراري ميده يا زينب س