نگاهى اجمالى بر عقاید وهابیت

فصل اول: اسلام، شیعه، وهابیت

از آنجا که بحث ما درباره ى اعتقاد دو مذهب و فرقه اى است که در دامن دین مبین اسلام تولد یافته و نشو نما نمودند، لذا قبل از ورود به بحث، تعریف مختصرى از اسلام و نیز خلاصه اى از تاریخچه و چگونگى شکل گیرى این دو مذهب و فرقه را ارائه مى نماییم.

الف)اسلام
اسلام در لغت
اسلام در لغت به معناى تسلیم شدن و گردن نهادن محض است و در شریعت اظهار خضوع و اظهار شریعت و التزام به آنچه نبى (صلى الله علیه وآله)آورده است مى باشد که با آن خون محفوظ مى ماند، ثعلب گفت: اسلام به زبان و ایمان به قلب است
اسلام در قرآن
قرآن کریم دینى را که بسوى آن دعوت مى کند، به این جهت اسلام نامیده است که برنامه کلى این دین تسلیم شدن محض انسان است در برابر خداى جهان و جهانیانو اسلام دینى است که در نزد خدا پذیرفته است، و تبعیت نمودن از دینى غیر از اسلام در نزد خدا پذیرفته نیست، و دینى است که مورد رضایت خداست که مورد رضایت خداست و هدایت شدگان را بسوى آن مى خواند و دلشان را با معطوف مى فرماید
چرا فقط امت رسول خاتم مسلمانان نامیده شدند
اینکه امت رسول خاتم (صلى الله علیه وآله)مسلمان نامیده شدند و این اسم مختص به این امت شد دون دیگر امم، در حالى که دیگر امتهانیز مطیع و تسلیم خدا بودند، شاید به این خاطر است که در این دین و شریعت همه ى اوامر و نورالهى و همه ى احکامى که لازمه ى کمال و تعالى بشر است، از جانب خداوند نازل شد.لذا تسلیم بودن و اطاعت نمودن در این دین و شریعت از جهاتى جامع تر از تسلیم بودن در دیگر شرایع است; زیرا بسیارى از احکام در آن شریعتها نیامده بود; به بیان دیگر علت اختصاص اسم اسلام به شریعت خاتم و مسلمانان به امت رسول خاتم (صلى الله علیه وآله)به این خاطر است که شریعت خاتم نسبت به شرایع دیگر جامع تر و کامل تر است و اطاعت و تسلیم بودن در شریعت جامع و کامل نیز نسبت به اطاعت و تسلیم در دیگر شرایع جامع تر و کاملتر است، لذا نام اسلام و مسلمانان که از جهت تسلیم محض بود، نسبت به این شریعت و امت نسبت داده شد.
امّا قابل ذکر است که اسلام از جهت عام و کلى مختص این شریعت و مسلمان مخصوص این امت نیست، بلکه اسلام دین اب الانبیاء ابراهیم (علیها السلام)بود و امت خاتم را به این نام نامید دینى که صراط مستقیم و عارى از شرک استعلاوه بر آن اسلام دین همه ى انبیاء(علیها السلام)بود و همه آنها به آن عشق می ورزیدند و توصیه مى کردند
پس بنابراین، اینکه خداوند در قرآن مى فرماید: اگر کسى غیر از اسلام دینى رابجوید از او پذیرفته نمى شود، منظور از اسلام همان تسلیم در برابر حق تعالى است، که در شرایع یکى پس از دیگرى تجلى یافت وامروز در شریعت خاتم متجلّى است; به همین خاطر است که رسول خاتم (صلى الله علیه وآله)و امتش بین شرایع فرقى قائل نیستند، به همه آنها اعتقاد دارند و به کاملترین آنها و ناسخ دیگر شرایعه نازله از جانب خداوند عمل مى کنند

ب)شیعه
شیعه در لغت و اصطلاح
شیعه در لغت به پیروان و یاران گفته مى شود، اگر چه به معنى فرقه و گروه نیز آمده است. امّا آنچه اینجا همان نخست، یعنى پیروان و یاران است، که اصطلاح شد براى پیروان على (علیها السلام)و بطور عام کسانى که خلافت و جانشینى پیامبر (صلى الله علیه وآله)را مختص به خانواده ى رسالت مى دانند.
چگونگى پیدایش مذهب شیعه
امّا چگونگى پیدایش مذهبى در اسلام به نام شیعه، بازمى گردد به حوادث و اتفاقاتى که در 23 سال دوران بعثت و نیز سخنان و بیانات پیامبر (صلى الله علیه وآله)درباره ى على (علیها السلام)و فضایل او و نیز از خودگذشتگیها و ایثارهایى که على (علیها السلام)در آن دوران از خود نشان داد. که مجموع اینها از یک جهت حسد و کینه ى عده اى را به همراه داشت و از سوى دیگر موجب شد محبّت على (علیها السلام)در دل عده اى جاى گیرد و به او عشق بورزند، و رهبرى و سیادت امت را بعد از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله)حق انحصارى او بدانند.
برخى فضیلتهاى على (علیها السلام)از زبان نبى (صلى الله علیه وآله)
سخنان پیامبر (صلى الله علیه وآله)در شأن على (علیها السلام)در این بیست و سه سال دوران بعثت فراوان است که به چند نمونه اشاره مى نماییم:
1-پیامبر اکرم در اولین روزهاى بعثت به نص و صریح قرآن مأموریت پیدا کرد که خویشان و اطرا فیان خود را به دین اسلام دعوت کند و صریحاً به ایشان فرمود: هر یک از شما در اجابت دعوت من بر دیگران سبقت گیرد، وزیر و جانشین و وصى من است. على (علیها السلام)پیش از همه دعوت پیامبر اسلام را پذیرفت و اسلام آورد و پیامبر (صلى الله علیه وآله)نیز ایمانش را قبول کرد و وعده هایش را تقبل نمود
2- پیامبر (صلى الله علیه وآله)به موجب چندین حدیث از روایات مستفیض و متواتر که سنى و شیعه روایت کرده اند، تصریح فرمودند که على (علیها السلام)در قول و فعل خود مصون از خطا و معصیت است و اعمال او با حق و قرآن مطابقت کامل دارد
3- جریان غدیر خم که پیامبر (صلى الله علیه وآله)در آنجا على (علیها السلام)را به ولایت عامه مردم نصب و معرفى فرمود و مانند خودش او را متولى و صاحب اختیار امت قرار دادو نیز فضایل اختصاصى آن حضرت که مورد نفاِ همگان بود و علاقه وافر پیامبر (صلى الله علیه وآله)به ایشان که در نزد منابع شیعه و سنى محفوظ است
4- اعمال ایثارگرانه و فداکاریهاى على (علیها السلام)در این چند سال برگ زرین دیگرى در پرونده ى او بود که آتش عشق یاران و کینه ى حسودان را برمى افروخت، از جمله:خوابیدن در بستر پیامبر(صلى الله علیه وآله)در شب هجرت، فتوحاتى که در جنگهاى بدر، احد، خندِ و خیبر بدست ایشان تحقق پذیرفت،که اگر فداکاریهاى او نبود و دفتر جنگ بگونه اى دیگر ورِ مى خورد، چه بسا که اسلام و اسلامیان بدست دشمنان حق ریشه کن شده بودند.
ریشه شیعه در قرآن و سخن پیامبر (صلى الله علیه وآله)
علاوه بر آنچه گذشت شیعه اصطلاحى است که هم ریشه قرآنى دارد، آنجا که خداوند ابراهیم (علیها السلام)را شیعه و پیرو نوح (علیها السلام)معرفى مى کندو هم برخلاف پندار برخى که شیعه را ساخت و پرداخته علویان و طرفداران آنها خصوصاً ایرانیان مى دانند، شیعه على و شیعه اهل بیت در سخنان پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله)بسیار دیده مى شود
بنابراین شیعه اصطلاحى ساختگى نیست که بعدها توسط برخى بخاطر مطالع سیاسى شکل گرفته باشد، بلکه در زمان پیامبر (صلى الله علیه وآله)و بابیان ایشان تولد یافت و در دورانهاى مختلف فراز و نشیبهایى را از نظر کمى و کیفى پشت سرنهاد،اگر چه ابتدا اندکى همچون سلمان، ابوذر، مقداد و عمار شکل گرفت، ولى در طول زمان هر چه زمامداران و خلفا از سیره ى نبوى فاصله مى گرفتند و از اسلام اصیل دورتر مى شدند، نظریه ى شیعان که مى گفتند جانشین پیامبر (صلى الله علیه وآله)باید از نظر عمل و گفتار همچون رسول اکرم (صلى الله علیه وآله)معصوم و عارى از خطا و اشتباه باشد، مقبولیت بیشترى مى یافت و عده ى بیشترى از صحابه و تابعین را به صف شیعیان ملحق مى نمود،و از آنجا که شیعیان بعد از رحلت پیامبر دست خویش را از دامن معصوم کوتاه نمى دیدند-بواسطه اعتقاد به عصمت ائمه اهل بیت (علیها السلام)-با دستمایه قویترى از سنت معصومین به استناد احکام و فروع مى پرداختند و بااین سرمایه بود که على رغم ضعف عده و کمیّت توانستند به حیات خویش در کنار گروه اکثریت غالب ادامه دهند.

ج)وهابیت

چگونگى پیدایش وهابیت
فرقه موسوم به وهابیت نام خویش را از نام محمدبن عبدالوهاب اخذ کرد; زیرا که او مجدّد و احیاکننده ى یک سرى نظرات و اعتقادات خاص است که ریشه در مذاهب حنبلى -منسوب به احمدبن حنبل از ائمه اربعه اهل سنت - دارد،که با مقدارى افراط و تعصب خاص،قبلا توسط افرادى مانند ابن تمیمه و شاگردش ابن قیم جوزى و ابن عبدالهادى از علماى حنبلى قرن هفتم بذرش ریخته شد،اما بخاطر مخالفتهایش با مسلمات نزد امت و جمهور مسلمین، ابن تمیمه و شاگردانش تحت تعقیب حاکمان وقت قرار گرفتند و حکم ارتداد آنهااز سوى علماى مذاهب مختلف صادر شد و موقتاً با دستگیرى ابن تمیمه و محبوس شدن او و مرگش،این بذر بازایستاده از نشو و نما در قرن هفتم هجرى بار دیگر درقرن دوازدهم بوسیله ابن عبدالوهاب امکان حیات و نشو ونمایافت و بدین سبب نام او شهرت یافت.
علت نامگذارى وهابیت به این نام

خلاصه ى زندگینامه محمدبن عبدالوهاب درحیات پدر
محمدبن عبدالوهاب در سال 1111یا1115 هجرى قمرى تولّد یافت و در 1207 هجرى چشم از جهان فروبست. زادگاه او شهر عَیینه از سرزمین نجد است، پدرش در آن شهر قاضى بود و از علماء خوش سابقه.
محمد از نوجوانى به مطالعه کتب تفسیر و حدیث عقاید سخت علاقه نشان مى داد.او دروس مقدماتى و فقه حنبلى را از پدرش که از علماء حنبلى بود، فراگرفت.
وى از همان آغاز جوانى به مخالفت با اعمال مذهبى مردم نجد پرداخت و آنها را از زشت مى شمرد، که با مخالفت شدید پدرش روبرو گشت.
بعد براى زیارت خانه خدا به مکه رفت و از آنجا به مدینه منوره جهت تکمیل درسهایش رهسپار گشت، در آنجا با توسل جستن مردم به قبر پیامبر (صلى الله علیه وآله)به مخالفت برخاست و پس از مراجعت به نجد جهت تکمیل نمودن تحصیلات خود به سرزمینهاى فراوانى مسافرت کرد، از جمله در بصره بمدت چهار سال و پنج سال در بغداد و دو سال سکنى گزید و نیز به شهرهاى همدان و از آنجا به اصفهان و قم عزیمت نمود و سپس از آنجا به سرزمین خود نجد بازگشت
در این هنگام پدرش از "عَیینه " به "حریمله " انتقال یافت. محمد نیز ملازم و همراه پدر شد و در "حریمله " کتابهایى را از نزد پدر فراگرفت، و در آنجا نیز به مخالفت با عقاید مردم پرداخت و از این روى بین پدرش و او نزاع درگرفت و نیز بین او ومردم "حریمله " درگیرهاى سخت بوقوع پیوست، تا اینکه سرانجام در سال 1153 پدرش "شیخ عبدالوهاب " از دنیا رفت.

محمد بن عبد الوهاب بعد از مرگ پدر
پس از مرگ پدر او با فراغ بال بیشترى به تبلیغ عقاید خویش پرداخت که در اثر آن عده اى به شیخ گرویدند و از آن طرف مخالفین نیز قصد جان او نمودند که او بناچار از "حریمله " به "عَیینه " گریخت تا جان خویش محفوظ دارد، و در آنجا به امیر و حاکم "عیینه " که در آن زمان "عثمان ابن احمد " بود پناه برد، عثمان نیز او را پذیرفت و با هم پیمان بستند به اینکه عثمان از شیخ در تبلیغ عقایدش حمایت کند و شیخ نیز در بسط حکومت عثمان بر سرزمین "نجد " تلاش کند، و براى استحکام پیمان عثمان بن احمد خواهرش جوهره را به عقد شیخ درآورد ، در این حین خبر دعوت شیخ و اعتقادات خاص او به امیر "احسا " سلیمان الحمیدى رسید او نامه اى به عثمان نوشت و به او دستور داد که شیخ محمد را به قتل برساند و یا از سرزمین خود اخراج کند و عثمان هم چاره اى ندید جز اخراج شیخ به ناچار از "عیینه " خارج و رهسپار "درعیه " از سرزمینهاى نجد شد.
سال 1360 بود که شیخ محمد به "درعیه " رهسپار شد، در این زمان "محمدبن سعود " (جدآل سعود) امیر "درعیه " بود، او به دیدن شیخ آمد و به او خوش آمد گفت، و شیخ نیز به او مژده فتح و غلبه بر همه بلاد "نجد " را داد، و بدین تر تیب بین شیخ محمد و محمدبن سعود پیمان همکارى برقرار شد که شیخ محمد با یارى و حمایت محمدبن سعود عقادیش رانشر دهدو محمد بن سعود نیز با یاراى معنوى شیخ محمد بر قلمرو خویش بیفزاید. از آن پس شیخ محمد نوعى خاصى از توحید را که ارائه کرده بود نشر مى داد و مردم را به آن دعوت مى کرد، هر کس آن را مى پذیرفت خون و مالش در امان بود، وگر نه با خون و مالش مانند خون و مال کفار حربى معامله مى کردند و آن را مباح و حلال مى دانستند.‏
کسانى که با عقاید شیخ محمد موافقت مى کردند، مى بایست با او بیعت کنند و کسانى که به مقابله برمى خاستند باید کشته شده و اموالشان تقسیم گردد. بر طبق این روش مثلا از اهالى قریه "فصول " از اطراف شهر "احسا " حدود 300 مرد را به قتل رسانیدند و اموالشان را به غارت بردند
رفتار وهابیون بعد از مرگ محمدبن عبدالوهاب
شیخ محمدبن عبدالوهاب در سال 1206 یا1207 درگذشت، پس از شیخ محمد پیروان او به همین روش در ترویج عقاید او ادامه دادند و با مخالفین خود همان برخورد و معامله اى کردند که دین در حق کفار حربى معمول داشت، از قبیل کشتن مردان و اسارت زنها و غنیمت اموال آنها به نفع مجاهدین.
بعد از مرگ شیخ محمد، امیردرعیه "عبدالعزیز " بود. او در سال 1216 یعنى ده سال بعد از شیخ محمد با اعمالش زلزله اى در جهان اسلام، خصوصاً عالم شیعه ایجاد کرد
او سپاهى مرکب از 20 هزار مرد جنگى فراهم کرد و به سرکردگى فرزندش سعود بسوى کربلا روانه کرد، که کربلا در این ایام در نهایت شهرت و آبادانى بود; زیرا که زائران از هر سوى، از جمله ایرانى و ترک و عرب به آن روى مى آوردند.
در این حمله وهابیها "کربلا " را به وضعى درآوردند که شعرا براى آن مرثیه مى گفتند. در این دوران حدود 12 سال وهابیها گاه و بى گاه به شهر کربلا و اطراف آن نیز به شهر "نجف " حمله مى آوردند که نخستین آن در سال 1215 و تا سال 1225 ادامه داشت.
علامه سیدمحمدجوادعاملى صاحب کتاب مفتاح الکرامه در پایان کتاب خویش مى گوید: این جزء از کتاب در نیمه شب نهم رمضان المبارک 1225 خاتمه یافت، در حالیکه دل در نگرانى و تشویش بود; زیرا اعراب "عنیره " که وهابى هستند اطراف نجف اشرف و کربلا را احاطه کردند، و زائرانى را که از زیارت به وطنهاى خود بازمى گشتند غارت نموده و جمع کثیرى از آنان را به قتل رسانیده اند، که گفته مى شود عدد کشته شدگان حدود 150 تن مى باشد.
دکتر "منیرالعجلانى " مى گوید: در سال 1216 دوازده هزار نفر از سربازان وهابى وارد شهر کربلا شدند، در حالى که در شهر جز تعداد کمى از مردان ناتوان وجود نداشتند; زیرا روز غدیر بود و مردان شهر کربلا براى زیارت قبر امام على (علیها السلام)به نجف اشرف رفته بودند، وهابیها هر کس را که یافتند کشتند، تعداد کشته شدگان را سه هزار نفر و اموال گرانبهاى به غارت برده را بیش از دویست بار شتر نقل کردند
حملات آنها در این زمان متوجه "طائف " که "شریف غالب " حاکم آن بود و نیز به "مکه " مکرمه در سالهاى 1217 و 1218 صورت پذیرفت و همین که وارد شهر شدند مردان را کشتند و زنان و کودکان را به اسارت گرفتند و اموال را غارت کردند و قبه ى ابن عباس را در طائف خراب کردند. از این اموال به غارت برده را به امیر عبدالعزیز دادند و بقیه را بین خود قسمت کردند.
به شهر مکّه هم که تسلط یافتند با اهل مکه نیز همان برخوردى کردند که با اهل طائف کرده بودند از قبیل: کشتن هر مخالفت کننده و حلال بودن جان و مال و ناموس او بر سربازانش، و نیز عبدالعزیز به علماء مکه دستور داد عقاید شیخ محمد را ترویج و کتابهاى او را تدریس کنند، مسلمانان را از اداء حج و عمره بازداشت، صدقاتى که از اطراف به مکه و مدینه سرازیر بود را منع کرد، و نیز قبّه هاى موجود براى تکریم شخصیتهاى صدراسلام را نابود کرد، خانه اى که رسول اکرم (صلى الله علیه وآله)در آن متولد شد را خراب و قبّه مزار خدیجه و قبّه زمزم و دیگر آثار صدر اسلام را محو و نابود ساخت
عبدالعزیز در سال 1218 در گذشت و بعد از او سعود بن عبدالعزیز حکومت را در دست گرفت تا امروز یکى پس از دیگرى حکومت کردند تا نوبت به فهد بن عبدالعزیز رسید
شیخ محمد نیز فرزندانش بر جاى گذاشت عبارتند از: عبدالله، حسن، حسین و على که بعد از شیخ محمد عبدالله پسر بزرگ به جاى پدر نشست و بعد از او پسرش سلیمان به جایش آمد، از حسین و على فرزندا شیخ اولاد کثیرى باقى ماندند که تا حال نسل آنها باقى است

فصل دوم

آیا مى توان اقرار کننده به شهادتین و ملتزم به احکام اسلام را کافر و مشرک دانست
کافر دانستن شخصى که شهادتین را بر زبان جارى ساخت و ملتزم به احکام اسلام است، و مال و جانش را مباح دانستن اشتباه بس بزرگى است ; زیرا جایز نیست اقدام نمودن و اعتقاد داشتن به چنین عملى صرفاً با استناد به یک سرى اخبار ظنى (سنداً و دلالتاً) که احتمال تأویل و تفسیرهاى متعددى در آن وجود دارد یا با اکتفا نمودن به اجتهاداتى که آنها مانند اخبار ظنى هستند و جایز است که اجتهادات دیگرى بر خلاف آن صورت گیرد، (قبلا بیان شد که نمى شود با اکتفا به اجتهادى، اجتهادات دیگر را محکوم و اعمال خلاف آن اجتهاد خاص راکفر تلقى کرد.) بلکه در تکفیر مسلمان تنها باید به دلیل قطعى عمل کرد و یقین پیدا کرد که آن شخص از دین اسلام خارج شده است، کما اینکه سیره نبى اکرم (صلى الله علیه وآله)و صحابه و تابعین و تابعین تابعین همینگونه بود که اکتفا مى کردند در مسلمان بودن شخص به اظهار شهادتین و التزام به احکام اسلام تا اینکه با دلیل قطعى خروج او را از اسلام دریابند.
عن النبى (صلى الله علیه وآله): "أمرت أن أقاتل الناس حتّى یقولوا لا إله إلّه الله فإذا قالواها و صلّوا صلاتنا و استقبلوا قبلتنا ذبحوا دبیحتنا حرمت علینا دماؤهم و أموالهم
عنه (صلى الله علیه وآله): "أمرت أن أقاتل الناس حتّى یشهدوا أن لا إله إلّاالله محمّدرسول الله و یقیموا الصلاة و یؤتوالزکاة فإن فعلوا ذلک عصموا منّى دماؤهم و أموالهم و حسابهم على الله "
عنه (صلى الله علیه وآله): "من صلّى صلاتنا و استقبل قبلتنا و أکل ذبیحتنا فذلک المسلم الذى له ذمّه الله رسوله
ابوهریره از پیامبر (صلى الله علیه وآله): نقل مى کند: "أتى بمحخنث قد خضب یدیه و رجلیه بالحناء فقال مابال هذا قالوا: یتشبّه بالنساء فنفاه إلى البقیع فقیل یا رسول الله ألاتقتله فقال: نُهیت عن قتل المصلّین "
از این حدیث استفاده مى شود، همانا بعد از اظهار شهادتین و التزام به اعمال و احکام اسلامى بنا گذاشته مى شود بر مسلمان بودن شخص تا زمانى که علم و یقین نیافتیم به آنچه که اسلامش رانفى کند و در این مورد تفتیش و تجسس هم جایز نیست، به خاطر نهى خداوند از این امر، با این حال نمى گویم صرفاً هرکسى که شهادتین را بر زبان بیاورد و نماز بخواند و... مسلمان است و هرگز نمى شود حکم به کفر او نمود، بلکه با این صفات و خصوصیات نیز ممکن است کسى کافر شود مانند منکر ضرورى دین و قائلین به جسمانیت خدا با علم به لوازم آن.
با چه ملاکى مى توانیم اقرار کننده به شهادتین را کافر یا مسلمان بدانیم
لذا مى گوییم: اقرار به شهادتین و التزام به احکام اسلامى کافى است در حکم نمودن به مسلمانى شخص تا زمانى که با یقین و قطع، دلیلى نیافتیم که نفى کننده اسلامش باشد، و در این مورد یعنى نفى اسلام شخص مسلمان، صرفاً اجتهادات ظنى و اخبار ظنى کافى نیست; زیرا که اجتهادات مى توانند اجتهادات مخالف خویش را داشته باشند و اخبار نیز مى توانند به تأویل روند بخاطر ظنى بودن، پس تنها با قطع و یقین مى توان حکم به خروج شخص از اسلام نمود.

اصل در سخن و عمل مسلمان صحت است یا بطلان
معمولا عمل و سخن صادر شده از جانب شخص مسلمان دو وجه دارد، که بنابر یک وجه عمل و سخن او صحیح است و بنابر وجه دیگر، عمل و سخن او نادرست و فاسد است که در این صورت واجب است حمل نمودن عمل و سخن شخص مسلمان بر وجه صحیح، و از گمان بد در مورد مسلمان باید دورى کرد که خداى تعالى مى فرماید: "یا أیّهاالذین آمنوا اجتنبوا کثیراً من الظنّ إنّ بعض الظنّ إثم... "بنابراین در مورد مسلمان همیشه باید حسن ظن داشت مگر اینکه علم بخلاف آن حاصل شود.
سیره ى مسلمین نیز بر همین منوال است و این روش ضامن بقاء اتحاد و وحدت بین آنهاست و باعث مى شود که به راحتى بتوانند با هم معاشرت و خرید و فروش کنند، مثلا اگر مسلمان را دیدیم که یتیمى را مى زند در اینجا زدنش هم مى تواند براى اذیت کردن باشد، ما وظیفه داریم از آنجا که اقتضاى مسلمانى، مهربانى و کمک به دیگران است وجه صحیح را براى عمل مسلمان در نظر بگیریم و بگوییم حتماً جهت تأدیب او را تنبیه کرد.
اگر دیدیم مردى زنى را کتک مى زند، دو احتمال وجود دارد: یکى اینکه همسر او باشد و دیگر اینکه مرد نامحرم باشد باید که وجه صحیح را در نظر بگیریم و بگوییم همسر اوست مگر اینکه علم بخلاف پیدا کنیم. اگر دیدیم شخصى در حال سجده است و نمى دانیم براى خدا سجده مى کند یا غیرخدا، بگوییم بنا به اقتضاى مسلمانى حتماً براى خدا سجده مى کند و...
بنابراین در همه موارد اعمال و اعتقاد مسلمان باید حمل بر صحت گردد مگر اینکه علم به فساد عمل و اعتقاد او بیابیم و در این عمل مورد ظن (احتمال پنجاه به پنجاه و برابر) کفایت نمى کند براى در نظرگرفتن وجه فساد عمل مسلمان چه رسد به شک. لذا اگر از مسلمانان عمل یا سخنى صادر شود که ذووجهین باشد از جهتى مى توان آن را حمل بر کفر و ارتداد کرد و از جهتى قابل حمل بر ارتداد نیست، در اینجا جایز نیست حمل عمل و سخن مسلمان بر ارتداد،و باید عمل و سخن او را حمل بر صحت نمود و لو اینکه احتمال قصد وجه صحیح از سخن و فعلش ،ضعیف باشد،امّا اگراحتمال قصد نمودن وجه صحیح از جانب او مساوى یا راجح باشد واجب است عمل و سخن مسلمان به طریق اولى حمل بر صحت شود.
بنابراین اگر به مسلمانى برخورد کردیم که عملى از اعمال عبادى انجام مى دهد وظیفه ما این است که عملش را حمل بر وجه صحیح کنیم، مثلا مایع سرخ رنگى را مى نوشد و نمى دانیم شراب است یا سرکه باید حمل بر وجه صحیح کنیم و بگوییم حتماً سرکه است که مى نوشد،گوشتى که مى فروشد نمى دانیم مردار است یا ذبح شرعى شده، باید حمل بر صحت و ذبح شرعى کنیم، و نیز اگر مسلمانى را ببینیم که از پیامبر یا اولیاء خدا استغاثه و طلب حاجت مى کند، در اینجا عمل او دو وجه دارد،اینکه از آنها بخواهد که نزد خدا برایش دعا کنند و شفیع و واسطه او شوند یا اینکه آنها را مستقلا قادر بر انجام حوائج خود بداند که موجب ارتداد است، در این صورت بخاطر اقتضاى حال مسلمان که غیر خدا را قادر بر انجام هیچ کارى بالذات نمى داند باید عمل او را حمل بر وجه صحت کرد و گفت قصد او همان است که نبى و ولى خدا برایش عندالله دعا کنند و شفیع شوند براى قضاى حاجت، و یا شنیدیم مسلمانى به نبى یا ولى خدا عرضه مى دارد که: "ارزقنى و اشفع ولدى یا وانصرانى على عدوّى " (روزیم را زیاد کن، فرزندم را شفا بده یا مرا بر دشمنم پیروز گردان)، در اینجا نیز بنا به اقتضاى حال مسلمان که انجام این اعمال را در حیطه قدرت غیرخدا نمى داند باید کارش را حمل بروجه صحیح کنیم و بگوییم حتماً قصدش این است که نبى و ولى خدا واسطه و او شفیع او شوند در نزد خدا براى قضاى حاجتهایش، و مراد او در واقع خداست و این افعال را به نبى و ولى خدا از باب نسبت فعل به سبب نسبت داد، آنچنان که در مثال متقدّم (بنى الأمیرالمدینة) ذکر کردیم. لذا در چنین مواردى نمى توان حکم به شرک و ارتداد فرد مسلمان کرد، بخاطر ظاهر حال مسلمان و مقتضاى مسلمانى که این امور را از غیرخدا طلب نمى کند و فقط انجام آنها را در حیطه قدرت او مى داند، مخصوصاً اگر بدانیم و علم داشته باشیم که قصد او بر وجه صحیح بود.

معناى لغوى و اصطلاحى عبادت
در این امر به معنى کلمه عبادت و تعریف آن در اصطلاح مى پردازیم، کلمه عبادت که در لغت عرب به معنى اطاعت به همراه ذل و خضوع است معادل معنى پرستش در زبان فارسى است، و همانگونه که در زبان فارسى کلمه پرستش یک مفهوم بدیهى و روشنى دارد و همه ما معنى واحدى را از این لفظ مى فهمیم، اگر چه در مصداِ آن دچار اشتباه مى شویم یا در ارائه ى تعریف جامع از آن عاجزیم - از باب همان البدیهّى لایعرف - در کلام و لغت عرب نیز بعد از اینکه عبادت در اصطلاحى پیدا کرد مفهوم آن نزد مردم روشن و واضح است; همه یک معنى و مفهوم را از این لفظ مى فهمند ولو اینکه نتوانند تعریف جامع از آن ارائه کنند یا مصادیق آن را دقیق معین کنند.
درست است که در عبادت ذل و خضوع و تعظیم است، در پرستش فروتنى یافت مى شود، ولى هرگز مطلق ذل و خضوع و تعظیم را مردم عبادت طلقى نمى کنند یا هر فروتنى و اظهار ارادتى را پرستش به حساب نمى آورند. مثلا یک عاشق دلداده در و دیوار خانه معشوِ را مى بوسد، خاک پایش را توتیا و سرمه چشم خویش قرار مى دهد یا پس از مرگ خاک قبر او را مى بوسد و... امّا هرگز این ارادت و محبت و فروتنى در برابر معشوِ را کسى عبادت نمى نامد، در برابر رهبران ملى و مذهبى مردم نهایت کرنش و فروتنى را بجا مى آورند و سر فرود مى آورند، بر دست او بوسه مى زنند و حتى بعد از مرگش مقبره اش را بزرگ مى دارند و به دیده احترام مى نگرند و از هر اهانتى به آن پرهیز مى کنند، امّا کسى این همه کرنش و اظهار علاقه و بزرگداشت را پرستش نمى نامد،اگر چه خضوع و اظهار علاقه آنها در حد خضوع و اظهار علاقه خداپرستان در برابر خدایشان باشد.
از آنچه بیان شد مى توان دریافت که دین و شرع بعد از اینکه معنى عبادت را پذیرفت آن را به همان معنى لغوى بکار نگرفت، بلکه قید یا قیوداتى به آن افزود که هر متشرعى بین معنى لغوى آن و آنچه که در اصطلاح شرع مطرح است فرِ مى نهد.
با در نظر گرفتن آنچه که از آیات و روایات بدست مى آید، علماء متشرع تعاریفى را ازکلمه عبادت ارائه کرده اند و در ارائه مقصود خویش عبارتهایى را بکار برده اند و از قیوداتى سود جسته اند که ضامن جامعیت و مانعیت تعریف باشد که به سه نمونه از آن مى پردازیم:

تعریف هاى مختلف از عبادت به همراه مستندات آنها
1- عبادت خضوع عملى یا لفظى و زبانى است که از اعتقاد به "الوهیت " طرف سرچشمه مى گیرد. قیدى که در این تعریف مهم و کارساز است قید الوهیت است. باید دید معنى الوهیت چیست. الوهیت به معنى خدایى و اله به معنى خداست، شاید گفته شود که در بسیارى موارد اله رابه معنى معبود آورده اند، باید گفت تفسیر اله به معبود تفسیر به لازم معنى است نه خود معنى، و از آنجا که در عالم واقع و خارج، اله حقیقى یا اله هاى پندارى مورد پرستش و عبادات قرار مى گیرند از همین باب اله را به معبود و مورد پرستش معنى کرده اند، لذا معبود لازم معنى اله است نه خود معنى آن.
گواه روشن بر این ادعاى ما همان کلمه اخلاص "لاإله إلّا الله "است، که اگر کلمه اله را در این شعار توحید به معنى معبود بگیریم این شعار دروغى بیش نخواهد بود; زیرا معنى این مى شود که هیچ معبودى (پرستش شونده اى) نیست مگر خداى یکتا، در حالى که مى بینیم غیر از الله هزاران معبود دروغین در جهان یافت مى شود، پس باید معنى اله را خدا گرفت تا معنى درست شود، هیچ خدایى نیست جزالله.
گواه بر درستى تعریف ارائه شده آیاتى است که در این زمینه وارد شده و دلالت دارد که عبادت نوعى رفتار و گفتار خاضعانه است که از اعتقاد به الوهیت طرف سرچشمه مى گیرد،و گرنه اگر چنین اعتقادى درباره ى طرف نباشد هر چه هم که در برابرش کرنش و خضوع و تعظیم و تکریم شود، به این اعمال و رفتار، عبادت و پرستش اطلاِ نمى شود. به دلیل این آیه شریفه که وقتى دستور به عبادت خداى یکتا مى دهد فوراً تأکید مى کند که جز او خدایى نیست. "یا قوم اعبدوا الله مالکم من إله غیره "
مضمون آیه مذکور در موارد زیادى در قرآن آمده است از جمله: سوره اعراف آیات 58، 65، 73 و سوره هود آیات 5، 61، 84 و سوره مؤمنون آیات 23، 32. این تعبرها مى فهماند که عبادت آن خضوع و تذللى است که از اعتقاد به الوهیت طرف سرچشمه مى گیرد و اگر چنین اعتقادى نباشد، آن عمل و گفتار عبادت محسوب نمى شود
آیات دیگرى نیز در این باب وجود دارد که ملاک شرک را نزد مشرکان اعتقاد به الوهیت براى غیرخدا مى داند: "أم لهم إله غیرخداالله سبحان الله عّمایشکرون "، "و اتخذوا من دون الله آلهة لیکونوا لهم عزّاً "، "و اتّخذوا من دونه آلهة لایخلقون شیئاً... "، "و اتخذوا من دون الله آلهة لعلّهم ینصرون "، "أم اتّخذوا من دونه أولیاء فالله هو الولّى و هو یحیى الموتى و هو على کلّ شىء قدیر "
با مراجعه به این قبیل آیات که مسئله شرک بت پرستان در آنها وارد شده است این حقیقت بخوبى روشن مى گردد که شرک بت پرستان معلول این بود که آنها در برابر خداى یکتا براى معبودهاى خود الوهیت قائل بودند و برخى از اعمال و کارهایى را که به معبودها منسوب مى کردند یکى را از دیگرى بزرگتر یا کوچکتر مى پنداشتند و بتها را به بزرگ و کوچک تقسیم مى کردند.
بخاطر همین اعتقاد مشرکان است که مجموع آیات مبارزه با شرک متذکر مى شود که علت اصلى شرکورزیدن مشرکان همان اعتقاد آنها به الوهیت و خدایى براى موجوى غیر از خداى یکتاست.
2- تعریف دوم از عبادت: عبادت خضوعى است که در برابر کسى که او را "رب " مى دانیم. بنابراین فقط خضوع و ذل و فرتنى در برابر کسى که اعتقاد به ربوبیت طرف و مالکیت و پرورش دهندگى و صاحب اختیارى او داشته باشیم به چنین عمل و سخنى که از ما خاضعانه سرمى زند عبادت گویند; در برابر ربوبیت و مالکیت و صاحب اختیارى طرف عبودیت و بندگى و بردگى قرار دارد، حال این ربوبیت فرقى ندارد که تکوینى و واقعى باشد یا مصنوعى و خیالى.
آیاتى که ناظر و گواه بر این تعریف عبادت هستند فراوانند از جمله: "و قال المسیح یا بنى إسرائیل اعبدوالله ربّى و ربّکم " "إن الله ربّى و ربّکم فاعبدوه "
در آیات دیگر نیز برخى شؤون ربوبیت که از جمله خالقیت، رازقیت و غفران و...است را متذکر مى شود مانند: "ذلکم الله ربّکم لا إلا إلّا هو خالق کلّ شىء فاعبدوه "، "کلوا من رزِ ربّکم و اشکروا له بلدة طیّبة و ربّ غفور "
در لغت به عرب "رب " به کسى گفته مى شود که تدبیر و کارگردانى امرى به او واگذار شده و سرنوشت آن در اختیار او قرار گیرد، لذا در لغت عرب به مالک خانه و دایه کودک و کشاورز مزرعه رب مى گویند از این جهت است که اختیار اداره به او واگذار شده است و سرنوشت آنها در دست آنان است، اگر خدا را هم رب مى گوییم بخاطر این است که سرنوشت کلیه شؤون ما از وجود و هستى و حیات و ممات، رزِ و روزى و تقنین و تشریع و شفاعت و آمرزش همه در دست اوست.
3- تعریف سوم عبادت: عبادت خضوع در برابر کسى است که او را خدا یا مبدأ کارهاى خدایى بدانیم.
شکى نیست که کارهاى مربوط به جهان از قبیل خلقت و آفرینش، تدبیر امور عالم، مرگ و میراندن افراد، روزى دادن جانداران، مغفرت و بخشیدن گناه گناهکاران و... همه از آن خداست.
آیاتى که در این زمینه ها بحث مى کند با اصرار اکید، این نوع کارها را از آن خدا و از انتساب آنها به غیراو شدیداً جلوگیرى مى کند، از طرفى مى دانیم که جهان آفرینش سازمان یافته و سیستماتیک و بر پایه نظام على و معلولى بنا شد ه و هر فعلى که در این جهان رخ مى دهد، در تحقق آن اسباب و علل فراوانى نقش دارند که همگى به خدا منتهى و ختم مى شوند به عبارت دیگر سبب الاسباب و علت العلل در همه امور و کارها خداست و چنین نیست که خدا همه کارها را مباشرتاً و مستقیماً انجام دهد و خود قرآن نیز در مواردى به این اسباب و علل که تحت فرمان الهى کار مى کنند تصریح دارد. مثلا قرآن اصرار دارد که خدا زنده کننده و میراننده ى جانداران است: "و هو الذى یحیى و یمییت و له اختلاف الیل و النهار "، ولى همین قرآن در آیات دیگر فرشتگان را سبب و وسیله مرگ معرفى مى کند: "حتّى إذا جاء أحدکم الموت توفّته رسلنا "پس راه جمع بین این آیات به این است که بگوییم فاعلیت و سبیت این علل طبیعى اعم از مادى و غیرمادى مانند فرشتگان به اذن و دستور خداست، و این یکى از معارف بلند قرآنى است که از تتبع و دقت در آیات درباره ى افعال خدا استفاده مى شود. حال اگر انسانى کارهاى خدایى را از طرف خدا بداند و موجودات نورانى مانند فرشته و انبیاء و اولیاء را مأموران خدا و اجراکننده دستورات او، اشکالى ندارد، ولى اگر بگوید این افعال از خدا منقطع هستند و به موجودات نورانى از قبیل فرشته و نبى و ولى واگذار و تفویض شده و با این اعتقاد در برابر آنها به خضوع بپردازد بطور مسلم این خضوع، عبادت آنها محسوب مى شود و عملى شرک آمیز است و مصداِ شرک عملى است. به عبارت دیگر اعتقاد داشته باشد که این کارها به این موجودات نورانى تفویض شده و آنها مستقلا به چنین کارهایى اقدام مى کنند، در این صورت براى خدا مثل قائل شده; زیرا انجام چنین کارهایى مستقلا فقط در شأن خداست و شکى نیست که چنین اعتقادى شرک است و هر نوع درخواست و خضوعى با چنین اعتقادى عبادت و پرستش آن موجودات نورانى محسوب مى شود. آنچنان که قرآن مى فرماید: "و من الناس من یتّخذ من دون الله أنداداً یحبّونهم کحبّ الله "
بنابراین هیچ موجودى نمى تواند حتى در محیط اندیشه "ندّ " و مثل خدا باشد مگر اینکه او را در انجام کارهاى خدایى مستقل و تام الاختیار بدانیم، در غیر این صورت یعنى اگر به فرمان و اذن او کار کند نه تنها ندّ و مثل خدا نیست، بلکه موجودى مطیع و تحت فرمان خداست و چنین اعتقادى درباره ى هر موجودى چه مادى و چه غیرمادى شرک به حساب نمى آید و تعظیم او عبادت محسوب نمى شود، ولى مشرکان دوران رسالت درباره ى خدایان و بتهاى زمینى و آسمانى خود که آنها را عبادت مى کردند، نوعى استقلال در انجام امور خدایى معتقد بودند.
کم رنگترین نوع از استقلال در امور براى خدایان مشرکان این است که گروهى اعتقاد داشتند حق تقنین و تشریع براى احبار و رهبان بود که به آنها تفویض شده بود که آیه مى فرماید: "اتّخذوا أحبارهم و رهبانم أرباباً من دون الله "و یا شفاعت و مغفرت که حق محض خداست، به بتها و معبودهایشان واگذار شده و آنان در این کار مستقل هستند، لذا آیات مربوط به شفاعت اصرار دارد که هیچ کس بدون اذن خدا نمى تواند شفاعت کند و از او پذیرفته نیست: "من ذا الذى یشفع عنده إلّا بإذنه "
لذا اگر اعتقاد مشرکان بر این که خدایان آنها و معبودهایشان به اذن و اجازه خدا شفاعت مى کنند، دیگر لزومى نداشت که قرآن اینچنین اصرار بر نفى شفاعت بدون اذن خداوند کند.
گروهى از حکیمان یونان براى هر نوع از موجودات جهان خدایى پنداشته بودند که تدبیر این نوع به او تفویض شده و تدبیر آن به عهده اوست و خداوند را در آنجا دیگر کارى نیست، و نیز عرب جاهلى که فرشتگان و سیاره و ستاره را مى پرستیدند بدین خاطر بود که تصور مى کردند که تدبیر جهان خلقت و انسانها به آنان تفویض شده و خدا خویش را از این امور معزول داشته است، لذا کرنش و خضوع در برابر این اله ها و فرشتگان و ستاره ها و سیارات انجام مى دانند که اعمال و سخنانشان نمونه بارز شرک بود و عبادت و پرستش شمرده مى شد
گروهى دیگر از اعراب جاهلى که بتها را مى پرستیدند آنها را خالق و رازِ نمى دانستند بلکه اینها را براى خداوند مى دانستند ولى براى بتهاى خویش مقام شفاعت قائل بودند - بدون اینکه از جانب خدا بر آن دلیلى داشته باشند- و مى گفتند: "هؤلاء شفعاؤنا عندالله "و از این جهت که آنها را صاحب مقام شفاعت مى دانستند، آنها را مى پرستیدند و پرستش آنها را مایه تقرب به خدا و جلب منفعت دنیوى و اخروى مى دانستند. "ما نعبدهم إلّا لیقرّبونا إلى الله زلفى "
بنابراین با استفاده از آیات مذکور هر گونه عملى که از چنین اعتقاداتى (اعتقاد به الوهیت، ربوبیت یا شأن خدایى طرف) سرچشمه گیرد عبادت و شرک محسوب مى شود و حرام است، در مقابل هر عملى که از چنین اعتقاداتى سرچشمه نگیرد و بدون چنین اعتقادى در برابر موجودى خضوع و تکریم کند عبادت و شرک محسوب نمى شود ولو اینکه آن عمل بدون اذن خدا حرام تلقى شود مانند اعمالى که مختص عبادتند همچون سجده کردن که بدون اذن خدا در برابر هیچ مخلوقى در اسلام جایز نیست.

فضیلت برخى از مخلوقات خداوند بر دیگر همنوعانشان در نزد خدا
شکى نیست در اینکه خداوند برخى از مخلوقاتش را بر همنوعانش برترى و فضیلت بخشید، مثلا زمانى را بر زمانهاى دیگر، مکانى را بر مکانهاى دیگر، جمادى رابر جمادى دیگر و حیوانات دیگر و همینطور بعضى از انسانها را بر دیگر انسانها فضیلت و برترى بخشید.
در بین زمانها ماه رمضان رابر سایر ماههاى سال برترى داد، بدلیلى از جمله وجود شب در آن، و شب قدر را بر دیگر شبهاى ماه برترى داد و آن را برتر از هزار شب دانست; در بین ماههاى سال از دوازده ماه چهار ماه را از حیث جنگ و خونریزى حرام اعلام کرد، و نیز در بین روزهاى هفته روز جمعه را بر دیگر روزها برترى بخشید.
در بین مکانها نیز کعبه را بر سایر زمینهاى شریف برترى بخشید و مردم را مکلف فرمود به حج نمودن و چرخیدن مخصوص (هفت بار) به دور کعبه، همچنین مکه و مقام ابراهیم و حجرالحرام را بر دیگر مکانها شرافت بخشید.
در بین جمادات حجرالاسود را بر دیگر سنگها شرافت بخشید و برترى داد و مردم را مکلف کرد آن را لمس نموده و ببوسند. در بین چاهها و چشمه ها چاه زمزم را نسبت به دیگر چاهها شرافت داد خاص بخشید و در بین حیوانات است را برترى داد و خون ناف آهو را خوشبو گردانید.
در بین بنى آدم نیز انبیاء(علیها السلام)را بر غیر انبیاء برترى بخشید و در بین انبیاء خاتم (صلى الله علیه وآله)را بر سایر انبیاء فضیلت داد و شهدا را بر سایر مردم شرافت داد و علماء را از شهدا برتر دانست و حتى علماء عاملین را بر برخى انبیاء برترى بخشید، بلکه شىء واحد در حالتى صاحب فضیلت است بخلاف حالت دیگر، مثلا آغل گوسفندان جایى پست به شمار مى آید، ولى اگر در همین مکان پست مسجدى ساخته شود در نزد خداوند، عظیم و بااحترام مى شود، نجس نمودن آن مکان حرام و تعظیم و بزرگداشت آن واجب مى شود، پوست روباه اگر تبدیل به کفش شود در نهایت پستى است و همیشه در زیر پا نهاده مى شود، ولى اگر همین پوست به عنوان جلد قرآن قرار گیرد در نهایت تکریم و احترام واقع مى شود و بوسه گاه مؤمنین مى شود یا انسانى مانند سایر انسانها از حیث شرف و مقام است. وقتى خدا او را به پیامبرى برگزید بر همه انسانهاى دیگر اطاعت از دستورات او واجب مى شود، چه در امر و جه در نواهى، یا شخصى را پیامبر بعنوان خلیفه بعد از خود برمى گزیند - بنا به نصب امام بوسیله خدا و رسول -یا مردم شخصى را به رهبرى و امامت خود برمى گزینند- بنابر انتخاب امام به اختیار مردم - شخص منصوب یا منتخب تحت شمول اولى الأمر مذکور در آیه "یا ایّها الذین آمنوا أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولى الأمر منکم " واقع مى شود و اطاعت از او همانند اطاعت از پیامبر واجب مى شود.


لزوم احترام ظرف به احترام مظروف و مکان به احترام صاحب مکان

در مورد مکان نیز چنین است،هر سرزمینى با سرزمینهاى دیگر از حیث شأن و منزلت برابر و مساوى است، امّا وقتى قطعه اى از زمین تبدیل به مسجد شد،صاحب عظمت و احترام مى شود،یا مقام ابراهیم بخاطر اینکه ابراهیم (علیها السلام)در حین ساختن دیوار کعبه پاى بر آن نهاد از شرف و منزلت خاصى برخوردار شد،همینطور است مکانهایى که نبى یا ولى خدا در آن دفن مى شود که آن بقعه و مکان به

/ 2 نظر / 4 بازدید
جشنواره فرهنگی دانشجویی

دومین جشنواره فرهنگی دانشجویی حمایت از محرومان فقر و غنا www.jdqazvin.ac.ir

جشنواره فرهنگی دانشجویی

دومین جشنواره فرهنگی دانشجویی حمایت از محرومان فقر و غنا www.jdqazvin.ac.ir